نمی دانم برای بازسازی دوباره ی سینما ( جمهوری) هم باید
۱۰ سال انتظار بکشیم یا نه؟
فعلا که قول داده اند سریع بازسازی شود
اما ...
اما هرچه که ساخته شود فکر نکنم دیگر بتواند آن
حس خوب قدیمی را ایجاد کند .
سینما جمهوری فقط یک سالن نبود .
روح داشت ...
وقتی از جلوی آن عبور می کردی با روی باز تو را
خود دعوت می کرد و خاطره ی مشترک فیلم دیدنهای
چند نسل را با تو قسمت می کرد.
هر کس که بیاید می خواهد سالن را مدرن بازسازی کند
در نتیجه به قول یکی از دیالوگهای فیلم ( سلطان)
تمتم خاطراتمون زیر این برج مدرن حبس میشه.
دیگه هیچی نمی تونه حس نوستالژیک اون دیوار های
قهوه ای با پوستر قاب گرفته ی فیلمهای قدیمی رو پر
کنه.
کاش ....
با ( هاروکی موراکامی) به لطف نشریه ی فقید
( هفت ) آشنا شدم و اکنون با ترجمه شدن ۲ کتاب
از این نابغه :
۱ـ کافکا در ساحل
۲ـ کجا ممکن است پیدایش کنم؟
دریچه ای جدید به دنیای او یافته ام .
پیشنهاد دارم خواندن این ۲ کتاب را از
دست ندهید.
کارگردان :
آندره ژوگاینتسف

«بازگشت» از همان اولين پلان ها به ما يادآور میشود که بايد به
دنبال شباهتهايی بين اين فيلم و آثار تارکوفسکي باشيم:
پيشبرد قصههاي ساده و عميق از طريق جادوي تصوير .
نکته جالب و حاشيهاي در مورد اين دوفیلم ، يکي بودن نام
هر دو کارگردان و اين که هر دو نفر براي اولين کار خود برنده
شير طلايي ونيز شده اند. بازگشت به گونهای پيش نميرود
که مخاطب به راحتي و در آرامش بتواند به تماشای آن بنشيند.
رازآلودگي از يک سو و ايجاد تنشهايي دروني از سويي ديگر
تعليقی به فيلم بخشيده است که تماشاگر را مدام در يک
موقعيت دلهره آور نگاه مي دارد. تعليقي که چون اغلب آثار
اين چنينی به دليل عدم آگاهي تماشاگر از مسير رخداد ها
و چگونگي پديد آمدن آنها ناشی ميشود. بازگشت در
تصوير پردازی همواره نشاني از توهم در خود دارد. شکل
وارد شدن شخصيت ها و ديگر عناصر فيلم به قاب ها
ترکيببندی تصوير و حرکت آرام و مرموز دوربين که به حرکت
خزنده ای دلهره آور می ماند برای تماشاگر توهمی را به
همراه میآورد و او را مدام به اين فکر وا میدارد که چه
خواهد شد و حرکت بعدي شخصيت ها ( البته بيشتر پدر،
به خاطر راز آلودگی او ) چه خواهد بود؟
حدس و گمانهای مخاطب براي رخداد هاي فيلم
رمز موفقيت آن است.
اما فيلم در روند حوادث خود با هيچ حادثه بزرگي روبرو
نمیشود و همه چيز به شکلي ساده و شعرگونه پيش
میرود تا به حادثه آخر فيلم ميرسيم؛ نقطهاي که همه
چيز براي رسيدن به آن بوده است تا پسران از کنار مرگ پدر
به درک ديگری از زندگي برسند و مهمتر از همه اين که بر
ترس خود فائق آيند. ترسی که مانع رشد آنها در مسير
زندگی می شود و در ابتدای فيلم به شکل نمادين در
ترس از بالا رفتن از پلهها نمايش داده میشود. به نظر
ميرسد پدر رجعت میکند تا نجاتدهنده باشد هر
چند که خود حذف می شود، مانند داستان مسيح.
فيلم بازگشت را ميتوان به سه قسمت مجزا تقسیم کرد:
۱ - از ابتدای فيلم تا زمانی که آندره و وانيا به خانه بر مي گردند
و از بازگشت پدر آگاه می شوند. در اين قسمت ما وانيا را به عنوان
شخصيت مرکزي فيلم انتخاب ميکنيم.
2 – بخش دوم که قسمت اصلی فيلم را تشکيل میدهد، از
زمان حرکت به سفر آغاز می شود و تا بازگشت از سفر ادامه
می يابد. حضور مقتدر پدر در اين قسمت او را به ضلع قدرتمند
مثلث شخصيت ها تبديل ميکند. اما باز هم وانيا ست که
دليل بسياری از اتفاقهاست و فيلم در خدمت مکاشفه او
از زندگی است.
3 – در اين بخش با فريم های ثابت روبرو هستيم. تصاويري
که از دوربين عکاسي بچهها گرفته شده است. اين بخش
با وجود اين که از جنس عکس است و زمان اندکی را در
اختيار دارد، نقش اساسی در کليت کار دارد. پدر درهيچيک
از اين عکس ها حضور ندارد. گويی که پدر در اين سفر
اصلا همراهشان نبوده و سفري دو نفره را پيش گرفتهاند.
پدر در طول سفر تلفنهای مشکوک ميکند. بسته ای
را از کسی میگيرد که معلوم نيست چيست؟ و دست آخر
در جزيرهای صندوقی را از زير خاک بيرون میآورد. همه اين
حوادث باعث میشود که در مورد پدر بودن او به قطعيت
نرسيم؛ به خصوص آنکه در آغاز فيلم جايی که وانیا به سراغ
عکس های کودکیاش میرود تا تصویر الآن پدرش را با
عکس جوانیاش مطابقت دهد، ما از آن تصویر چیزی
نمی بینیم و فقط به تاکید آندره بسنده می کنیم و از
آنجایی که در طول فیلم آندره را نوجوانی خیال پرداز و
تا حدی کم عقل می یابیم فرض می کنیم تائید عکس
هم از طرف او اشتباه بوده است.
در بخش سوم فیلم، وقتی عکس ها را مرور می کنیم
عکس واضح پدر را در کنار کودکی یکی از بچه ها میبینیم.
این امر شک و تردید در مورد پدر نبودن مرد را از بین میبرد.
بخش سوم و پایانی به درستی در فضای فیلم قرار گرفته است
و در خلاصهترین شکل دو نکته را به ذهن می رساند:
1 – تکمیل اطلاعات مخاطب
2 – تأییدی بر متافیزیکی بودن روابط پدر و پسران.
قبل از این که بچه ها به آخرین ماهی گیری بروند، پدر
ساعت خود را به آندره می دهد. این ساعت بعد از مرگ
پدر در دست آندره باقی می ماند. با وجود حضور متافیزیکی
پدر در سفر، به جا ماندن یک عضو فیزیکی از او را چگونه
باید تعبیر کنیم؟
فیلم بازگشت از قدیمی ترین الگوی پیشبرد قصه استفاده
می کند. سفر آشنا ترین شیوه برای چیزی است که فیلم به
دنبال آن است. بازگشت به نوعی مکاشفهای است برای بچه ها،
به خصوص برای وانیا. آندره خیلی زود تحت تاثیر قدرت استبدادی
پدر قرار میگیرد و او را می پذیرد اما وانیا همه چیز را از زاویه عقل
و منطق می بیند؛ برای همین مدام از پدر علت کارهایش را
می پرسد. او با طرح این پرسشها و اینکه چرا در این دوازده سال
از حقوق فرزندی بیبهره بوده است لذت سفر را بر خود حرام
میکند ولی آندره دم را غنیمت میشمارد. اما پدر برای جواب
دادن به پرسش های وانیا نیامده. او آمده تا رسم زندگی را به
فرزندان خود بیاموزد؛ چیزی شبیه سفر موسی و خضر.
هر آنچه که پدر از بچه ها میخواهد به تدریج برای آنها کاربرد
مییابد بنابراین پایان سفر، پایان مأموریت اوست.
نگاهی به فیلم یک مرد یک زن
کارگردان: کلود للوش

مرد: بعضی یکشنبه ها با شادی شروع
می شن اما پایان بدی دارن ،
باورش سخته ....
اما ،
دیوونگیه که به استقبال شادی نری ...
تم این فیلم شباهت بسیار زیادی به ۲ فیلم
( قبل از غروب ) و ( قبل از طلوع) دارد
و جالب اینکه این فیلم هم دنباله ای به نام
( یک مرد ، یک زن ، ۲۰ سال بعد) دارد اما
آنچه که در این فیلم مورد توجه است ، خاطرات
چگونگی به یاد آوردن آنها و کسانی که خاطرات
را می سازند است .
کاش در رو باز نمی کردی لیون!
کاش هنوز داشتی به گلدونت آب می دادی...
کاش ....

عکاسی هنری است حقیقی
و سینما هنری است با ۲۴ فریم حقیقت در ثانیه!!!
بعضی از فیلمها هستند که نباید برایشان هیچ نوشت .
خودشان مثل الماس درخشانند و مثل بهترین
سخنوران، گویا . بهترین مثال آن فیلمهای( بیلی وایلدر)
مثل ( آپارتمان) یا تیم برتون و بهترین فیلم چند سال
اخیر تاریخ سینما ( ماهی بزرگ )است که هر
بار خواسته ام مطلبی راجع به آنها بنویسم دستم
لرزیده است .
بعضی از فیلمها هستند که بعد از دیدنشان باید
پیاده راهی طولانی پیداکرد و فقط راه رفت و
به فیلم فکر کرد . فیلم باید به مانند مزه ی
قهوه ای تلخ ، ذره ذره ته نشین شود تا اثر
بخشی طولانی تری داشته باشد.
این ۲ فیلم از ( ریچارد لینک لیتر) از دسته ی
همین فیلمهاست و به کسانیکه هنوز آنها را ندیده اند
پیشنهاد می کنم که یک وقت ۴ ساعته برای خود
خالی کنند تا هر ۲ فیلم را به دنبال هم بینند و راه را
برای رخنه ی زیبایی فیلم در وجود خود باز کنند.
نگاهی به فیلم: گلهای پژمرده (broken flowers)
کارگردان: جیم جارموش

سینمای امریکا را باید سینماهای آمریکا نامید چرا که صنعت فیلمسازی
این کشور مجموعه ای غریب از سلایق مختلف است که از ۴ گوشه ی
دنیا دور هم جمع شده اند و به صورت کاملا مسالمت آمیز به ساخت فیلم
دلخواه مشعول هستند .
اما به صورت بومی این کشور دارای ۳ مکتب عمده ی فیلمسازی است
که به نطر من از میان آنها مکتب نیویورک موفق تر و پربار تر است.
هر چند همین مکتب نیویورک را هم می توان به شاخه های مختلف تقسیم
کرد که به طور مثال جدایی سبک ( وودی آلن)و ( مارتین اسکورسیزی)
از همدیگر امری بدیهی و اثبات شده است .
( جیم جارموش) را هم به روایتی از دسته ی فیلمسازان مکتب نیویورک
به شمار می آورند که به طبقه ی روشنفکر و آوانگارد آن تعلق دارد
هر چند خود جارموش با فیلمهایش سعی کرده است تاخود را از شر
قواعد این دسته بندی ها خلاص کند .
تا قبل از فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش به این شهره بود که
در فیلمهایش از ستارگان روز هالیوود استفاده نمی کند
( به استثنای جانی دپ در فیلم مرد مرده که در آن موقع هم
به اندازه ی اکنون مشهور و ستاره نبود) و در بهره گیری از
جذابیت بصری و جنسی رایج در سایر فیلمها به شدت سختگیر
و ممسک است. اما با مشاهده ی اسامی بازیگران فیلم آخر او
که پر است از ستارگان سالهای دور هالیوود، این نظر در ذهن
متبادر می شود که جارموش دست از اصول خود شسته است
و به حضور ستاره درسینمای خود راضی شده است.
اما باید گفت که این هم به وسیله ای دیگر برای دغدغه ی
فیلمساز تبدیل شده است و این نکته را متذکرمی شود که
هر قاعده ی آوانگاردی در اثر کثرت استفاده خود به قاعده ای
کلاسیک تبدیل می شود که نیاز به شکسته شدن دارد .
جدای از ( بیل مورای ) که هم در هالیوود ستاره است و
هم سابقه ی حضور در فیلمهای خاص وهنری را دارد دلیل
استفاده ی جارموش از ستارگانی چون ژول دپی ،شارون استون ،
جسیکا لنگ را می توان به نوع تفکر این فیلمساز ربط داد که
عادت دارد در هر فیلم خود جدا از حرفی که مد نظردارد به
انتقاد و هجو یک سری مسایل و نکات هنری می پردازد .
این سابقه را می توان در فیلم( مرد مرده)با هجو ژانر وسترن
و یا فیلم ( گوست داگ) با هجو ژانر گنگ و فیلمهای مافیایی
جستجو کرد که در این فیلم به انتقاد از استفاده ی ابزاری
از زنان در سینما ی هالیوود رسید است .
در واقع در فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش با لیست کردن
اسامی ستارگان سالهای دور هالیوودکه اکنون گرد پیری
بر چهره دارند و دیگر از جذابیت قبل بهره ای ندارند به
سرایش مرثیه ای برحضور زنان زیبا و استفاده ی ابزاری
و جنسی گرایانه از آنان در سینمای هالیوود پرداخته و همانطور
که در طول قصه ی فیلم متوجه می شویم ، این زنان سابق بر
این معشوقه های دان ( بیل مورای ) بوده اند که اکنون پیر
شده اند و هر کدام به زندگی خاص و تا حدی احمقانه ای مشغول هستند .
در واقع زمانی که از سوی دان مورد استفاده ی جنسی واقع می شدند
ارزشی داشتند و حالا که دیگر آن جذابیت پیشین را ندارند با نگاه
تمسخر آمیز و دلسوزانه ی دان مواجه می شوند . این ستارگان در
هالیوود هم با همین نگاه روبرو هستند . تازمانیکه حاضر باشند
عریان در فیلمها حاضر شوند و از جنسیت خود خرج کنند خریدار
دارند و به محض اینکه سن و سالی از آنان بگذرد دیگر سکه ی
آنان خریداری ندارد.
در فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش بار دیگر به سراغ پرستش
موضوع مورد علاقه خود یعنی ادبیات رفته است . کاری سابقه ی
آن نیز در فیلمهای قبلی او قابل ردیابی است . اگر او در مرد مرده
به ستایش ( ویلیام بلیک ) شاعر بزرگ آمریکایی می پردازد و در
( گوست داگ ) به تمجید ادبیات مشرق زمین می پردازد در این
فیلم او به سراغ ادبیات پلیسی که بسیار در بین مردم آمریکا محبوب
و مورد علاقه است رفته و وارد کردن یک شخصیت با مزه به نام
( وینستون) که همسایه ی دان است و کارآگاه بازی های او در
تشویق دان برای پیدا کردن زنی که نامه ی ابتدای فیلم را برای
او فرستاده است به نام بردن از شخصیتهای معروف این ژانر
از ادبیات و ادای دین به آنها می پردازد.
نگاهی به فیلم: ( do not come knocking)

کارگردان: ویم وندرس
شباهت موجود بین فیلم ( مزاحم نشوید) و ( پاریس تگزاس)
تصادفی نیست گویا فیلمساز بعد از سالها بازگشته تا
فصل جدیدی از ادامه ی جنس حرف خود در آن فیلم را بگشاید
و به تصحیح نظریات خود بپردازد .
اگر در ( پاریس تگزاس) ، وندرس قصه ی جماعتی را روایت
می کند که در جستجوی مادر ، سرزمین مادری و به عبارتی
اصل خویش می گردند در این فیلم پا به مرحله ی بعدی
تفکرات خود گذاشته است و این بار از منظری دیگر به تم
مورد علاقه ی خود پرداخته است.
وندرس در فیلم( مزاحم نشوید) اعتقاد دارد که هر چند
دامان مادر می تواند آرامش بخش و مطمئن باشد
اما آنچه که به شخصیت انسان قوام می دهد چیزی
است که از پدر خود یا به عبارت بهتر از اجداد خود به
ارث می برد.
(( هاوارد اسپنس)) با بازی ( سام شپارد) ، بازیگری
است که به خاطر بازی دز فیلمهای وسترن
و در نقش یک گاوچران خوب و انسان ، شهره ی
عام و خاص شده است . اما در پشت این نقاب
فریبنده ، انسانی است که به هیچ قاعده ی
اخلاقی مقید نیست و همه ی عمر خود را
صرف عیاشی و به صبح رساندن با زنان و
دختران مختلف کرده است.
در صحنه ای از فیلم (( اسپنس)) پس از بازگشت
به خانه ی مادرش بعد از چندین سال به آلبومی
که مادر از بریده ی خبرهای روزنامه های مختلف
از او درست کرده است نگاه می کند و بدون استثنا ،
همه ، اخبار مربوط به بد اخلاقی ها و رفتارر زشت
اجتماعی او ست .
با دیگر نگاه فیلم( do not come knocking) را
می توان مرثیه ای بر اخلاقیات آمریکایی
و سرخوشی ذاتی این فرهنگ دانست .
فرهنگی که نقطه ی تولد آن را می توان ژانر
سینمایی ( وسترن) دانست و درست به مثابه
نام کتاب ( خدا حافظ گری کوپر) اثر درخشان
رومن گاری که به نوعی استعاره ای از خدا حافظی
با فرهنگ و اخلاق آداب مدار آمریکایی است که در
طول تاریخ سینما بیش از همه کس ( گری کوپر)
را طلایه دار و نماینده ی خود می بیند ، در این
فیلم هم با نگاهی انتقادی به فراموشی این
فرهنگ ، دلیل معضلات جامعه ی امروز را همین
از خود بیگانگی و قوی نبودن میراث پدران می داند .
(( هاوارد اسپنس)) در آخر این فیلم می گوید که
این آخرین فیلمی است که باز ی میکند .
در واقع به وداع با ژانری می پردازد که به نوعی
میراث پدران سینمای آمریکا محسوب می شود
و رو به خاموشی است .
بدبین ، خسته ، بی باور
گاه خیال می کنم
پشت خواب هر پروانه ای
عنکبوت پاپوش دوز دروغگویی
پنهان است
که در تبانی خود با تاریکی
تنها به غارت پاییزی ترین پیله ها می اندیشد
بی دلیل نیست که هرگز به زمهریر هیچ زمستانی
اعتماد نکرده ام
آیا به هیزم های خیس همین چاله ی بی چراغ
دقت کرده اید؟
دسته ی آشنا ترین تبرهای این حادثه
همه از جنس جنگل خواب آلوده ای است
که خود نیز
روئیده ی رویا بین آفتاب و آسمان اش
بوده ایم
دروغ نمی گویم
باد را بنگرید
باد هم از وزیدن این همه واژه
به آخرین جمله ی غم انگیز جهان رسیده است
را...را ..راحتم بگذارید
من هم بدبینم
من هم خسته ام
من هم بی باور ....
